|
دیر آمدم ولی دلتنگ...
با دستهای بسته و با چشم های تر... بعد از تو من می مانم و یک لای لای تر هی لحظه ها را می شمارم یک به یک شاید از دور پیدا شد کسی با رد پای تر سهم من از تو دلهره در بین خیمه ها یا من شدم دیوانه یا...نه این عزای تر در تار و پودم خانه کرده خوب میدانم... بعد از تو من می مانم و حال و هوای تر . . با دست های بسته و با چشم های ...نه! طاقت بیاور لحظه ای... تا روزهای تر... دیگر چه فرقی می کند وقتی نباشی تو؟ دیگر چه فرقی می کند...من...کربلای تر
شیرین زبانم کودکم آرام تر بخواب این ناله ها حیف است وقتی گوشهای کر...
+
تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 18:25 نويسنده سمیرا ملکی
|
وقتش رسیده لحظه ای هم مال من باشی حتی دروغی هم شده...یا توی نقاشی... آقا! اجازه هست که اسم تو را بر لب... آقا اجازه هست که این شاعر ناشی... تنها همین یک لحظه را مشغول تو باشد میل خودت می خواستی مشغول عیاشی... . . تو گرم بودن... گرم دنیا...گرم رویایت... من گاه گاهی بی اجازه گرم نقاشی... دلگیری از من ـ می کشم خود را در آغوشت ـ اصلا ْ تو جای من...چگونه بی وطن باشی؟!
+
تاريخ چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 17:33 نويسنده سمیرا ملکی
|
به یاد جانباز شهید "سید حسین محمدی"
و شب و روز بارانی رفتنش... دو هفته بیشتر نبود که دورا دور می شناختمش با چیزهایی که شنیده بودم تصویر شده بود توی ذهنم که دست آخر... سر همین دو هفته خبر شهادتش را شنیدم هر چند مادرش قول داده بود گریه نکند اما ابرها... تا دلتان بخواهد برایش مادری کردند... . خورشید با چشم ترت تا هم محل شد چشمان سبز آبیت هم رنگ عسل شد انگار می خواهد بگوید با سکوتش قصد سفر داری دلت تنگ اجل شد شاید که بعد از تو کسی تنها نباشد شاید... ولی بانوی قصه لااقل شد عمری کنارت،حلقه ی دورت ،و حالا حالا میان کهکشانها بی زحل شد حالا کنارش عکسها و خاطراتت... هرشب برایش مثل اندوه غزل شد ... بوی گل و گلدان نم خورده ،و باران این سوی شیشه زن ،که زانو در بغل شد تسبیح و مهر و جانمازت مانده و... او او مانده و ... اینکه معمای تو حل شد...!
+
تاريخ دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:0 نويسنده سمیرا ملکی
|
مانده تا دلخوشی اش میله و آهن باشد زندگی آب و یک دانه ی ارزن باشد پیش چشمان تو آواز بخواند گاهی و اگر نیست کسی محو ندیدن باشد پشت پرچین غزل ها بزند چادر شب چه خیالی!!سخن دوست و دشمن باشد! قصه این بود نگاهی به نگاهش گره شد نتوانست در این قصه تهمتن باشد بی سبب خوب من این قفل قفس را نشکن جلد این معرکه کو فکر پریدن باشد؟؟ دو قدم مانده به تو ... خنده کن و بگذارش تا نفس هست، به دل حس تپیدن باشد "ای که از سنگ و آهن دل تو باور کن" مانده شاید بشود کاشف معدن باشد!
+
تاريخ یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 10:45 نويسنده سمیرا ملکی
|
وقتی که غزل هست و تو هستی گله ای نیست انگار برای گله هم حوصله ای نیست یک شهر پر از سردی و قصد نشکفتن فریاد زدم هی "گلم" اما... بله ای نیست تکرار به تکرار دل آموخته اکنون تنها به میان من و من فاصله ای نیست عمریست پی شوق رهایی و امان از روزی که گرفتاری و ...اما تله ای نیست بگذار بگویم که بخندی به غرورم امروز به جز شوق توام مشغله ای نیست در دایره ی بازی بی برد، و بی باخت جز اینکه فقط دور خودت ...مرحله ای نیست . من تشنه ی حل تو که دشوار ترینی حالا به جواب آمدم و....مسئله ای نیست
+
تاريخ دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 11:13 نويسنده سمیرا ملکی
|
به یاد شاعرانگی های دوست شاعرم رویا باقری وقتی تو غریبی میکنی دنیا غریبی میکند غزل هم ...غزل هم غریبی میکند انگار خسته است ...خسته...از این که من خسته تر از خودش نبودنها را نداشتن ها را گریستن ها را در سطر به سطرش زندگی کنم!خسته است... خسته... . . . وقتی نه سقفی ...نه چتری ...بگذار باران نبارد اصلا چرا پشت شیشه هی قطره ها را شمارد وقتی که حسی نمانده جز این که با خود غریبه گیرم برای غریبه یک شاخه مریم بکارد "وقتی نباشی چه فرقی" این که نبود آرزویش پشت سر هم تو را در بیت الغزل ها نگارد ای کاش می شد که قلبش ساز مخالف نمی زد آسوده تر ای غریبه دست خدایت سپارد... اما نه...فرقی ندارد بگذار باران ببارد حتی کلاغ هم بهانه است.... ... این قصه آخر ندارد...
+
تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 10:7 نويسنده سمیرا ملکی
|
تا نوشتم عشق خواندی سرزمین مادری خط به خط این غزل شد رد پای صد پری من نوشتم بیستون تا شهر مجنون بردی ام واژه شد مفقود در سودای مرد بی سری خطی از این شعر شد فریاد هان بیدار شو بوی خاک نم زده در زیر اشک خواهری گوش کن نیزارها در رقص موهومی که باد می نوازد باز هم آوازهای آذری خط شکن پزمرد...نه...نه باز هم از سر بخوان مرد عاشق باز هم در خاک در خون بستری بوی خون باروت آتش ....عشق هم .... خوب و بد فرقی ندارد عشق هم خاکستری می نویسم عشق خوبم باز هم تکرار کن قصه ی خوب وطن این یادگار مادری.... *********************** ((*مصراع فوق از غزل زیبای استاد بزرگوارم جناب اقای قنبری میباشد.سایه ی پر مهرشان جاوید))
+
تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:2 نويسنده سمیرا ملکی
|
منم و چشم خسته ای که بی تو تر هنوز هم... منم و روسیاهی ام بیا اگر هنوز هم... بیا مسیح من بده دمی امید پر زدن فقط به حکم ساده ی کلاغ پر هنوز هم... ببین که خسته شد دلم از این که بی تو هر نفس حدیث کرم و پیله اش که بی ثمر هنوز هم... از این که نقطه چین شدی سر تمام بیتها و من شدم غریبه ای که بی خبر هنوز هم... خیال میکنم که باز تو شعر میشوی و من دوباره میرسم به تو...نه یک نفر هنوز هم... هنوز هم غزل غزل قفس شده برای خود و گام خسته ای غریب دراین سفر هنوز هم... به سر نشد که غربتم بیا بیا که دیر شد کلاغ قصه پیر شد بیا اگر هنوز هم....
+
تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:16 نويسنده سمیرا ملکی
|
ز حرفهای دل فقط برایش آه مانده بود نبود محرمی و درد درون چاه مانده بود سکوت سرد باد بود و رفتنی به ناگهان و زوزه زمانه در شکارگاه مانده بود گذرگهت پر از همه غریبه های آشنا و آشنای خسته ای غریب راه مانده بود پی تمام واژه ها دوید و بی نصیب ماند چو خواست از تو گوید او فقط تباه مانده بود مدادهای رنگی اش تمام شد تو را کشید دلش برای رنگ،تنگ فقط سیاه مانده بود امید باز گشت تو دو دیده اش به راه دوخت ز تحفه ی همین امید دو دیده ماه مانده بود و سایه زیر پای سرو و سرو سر به آسمان برای خوش خیالی اش نه یک نگاه مانده بود نه قصه ها به سر رسید نه زاغها به آشیان خلاصه او در این گذر به اشتباه مانده بود
+
تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:15 نويسنده سمیرا ملکی
|
بگو با من که این قصه به پایان میرسد یا نه؟ کلام آخرت آیا تو میگویی که تنها نه؟ بگو با من بگو با من ز فردایی که میترسم... اگر چه نیک میدانم که بی تو تا به فردا نه نکردم بر غمت عادت به این تکرار بی پایان درنگی کن و آغاز سفر را تو ز حالا نه بگو این نغمه هایی که سر آغازش بمان با من حقیقت میشود دیگر سپردن دل به رویا نه صدایت میشود آوار به روی هر خیالم باز تو میگویی بگو من،تو ،تو میگویی دگر ما نه تو میگویی که من روزی به این غم میکنم عادت که بودن یا نبودنها چه فرقی دارد اما نه من اینجا رو به تردیدم میان رفتن و ماندن بگو با من بگو با من به پایان میرسم یانه...؟
+
تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:21 نويسنده سمیرا ملکی
|
|
|